![]() |
![]() |
|
|
این شعر رو یه جایی خوندم. خوشم اومد! به گرد کعبه می گردی پریشان خرد گم کرده ای شاید نمی دانی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/05/10ساعت 2:54 توسط زهرا |
|
|
این چند تا جام جهانی که عمرم قد داده ببینم، خیلی دوست داشتم اسپانیا قهرمان بشه. ولی همیشه خیلی زود حذف میشد.
حالا هم باید تا یکشنبه صبر کنم و ببینم رویای بچگیم میتونه واقعی بشه یا نه!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/04/17ساعت 8:5 توسط زهرا |
|
|
تو این گرما سوار اتوبوس که می شوی " بوی بعضی ها چنانت مست می کند که دامنت از دست می رود ". آن هم با این همه فراوانی و ارزانی. حال تصور کنید زمانی را که قبض های آب قرار است رقم های نجومی شان را به رخ ما بکشند. آن وقت سوار شدن اتوبوس می شود یکی از خان های رستم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/03/31ساعت 13:35 توسط زهرا |
|
|
من كتابي ديده ام واژه هايش همه از جنس بلور ( سهراب سپهری ) آن چه در زير مي آيد چكيده اي از زندگاني شيخ اشراق شهاب الدين سهروردي است كه دكتر يحيي يثربي آن را در كتاب " قلندر و قلعه " با آميزه اي از خيال به تصوير كشيده است. پیش نوشت : - كتاب عجيبي بود. نور بود و عشق و آتش. چيزي از جنس پرواز. - خواب پروازش را كه خواندم اين داستان از " عرفان نظر آهاري " در يادم آمد. - از ابتدا تا انتهاي كتاب اين بيت از حافظ در ذهنم تداعي مي شد. آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست / عالمي ديگر ببايد ساخت و ز نو آدمي - از پست طولاني متنفرم ولي از اين كوتاهتر نشد! - نوشته هاي آبی رنگ، عينا از متن كتاب نقل شده است و شاهدي است بر زيبايي و لطافت اثر. ............................................................................... ۳۶ سال بيشتر ندارد كه در قلعه اي در حلب و به فتواي علماي آن شهر كشته مي شود. كودكي ۱۰ ساله است. كودكي كه بيش از همه ي مردمان شهرش مي داند. خوابي مي بيند. خوابي كه هر شب تكرار مي شود. در آرزوي پرواز است. مي پرد اما پرواز نمي تواند. به خود مي نگرد. تنها يك بال بر شانه ي راستش دارد. بال چپش در دستان پيرمردي است. بال را نشانش مي دهد و او را به دنبال خود مي كشاند اما پيش از رسيدن به پيرمرد از خواب مي پرد. بزرگي، بال ديگر را تعبير به " معرفت " مي كند و اين گونه است كه سفري را آغاز مي كند در جستجوي بال ديگرش. فلسفه و منطق مي خواند. فقه و تفسير مي داند. حكمت و كلام آموخته است. اما هيچ كدام راضي اش نكرده است. آري! كسي كه انديشه ي پرواز در سر دارد، چگونه با اين ها راضي مي شود؟! در خرابات مغان نور خدا مي بينم / اين عجب بين كه چه نوري ز كجا مي بينم ( حافظ ) در راه به آتشكده ي " شيز " مي رسد. با مغي آشنا مي شود. مغ او را با اهورامزدا، آتش، نور و مهر آشنا مي سازد. آن جاست كه عشقي زميني را تجربه مي كند. عاشق دختري زردشت مي شود. نگهبان آتش مقدس. " سيندخت ". دختري كه آينده را مي داند و ناگفته از ضمير زائران خبر مي دهد. اما او مرد ماندن نيست. بالاخره روز ترك آتشكده فرا مي رسد. غرق در انديشه ي آخرين ديدار سيندخت است. سيندخت به بدرقه اش مي آيد. نمي داند چه بگويد و نيز نيازي به گفتن نيست. سيندخت چنين مي گويد: " ما اين جايي نيستيم. تو موجي! تو خواهي رفت. تو رها خواهي شد. تو از زندان پرواز خواهي كرد. " وعده ي ديدارشان " اردوي سور آناهيد" خواهد بود بر بلنداي آسمان. سيندخت خيالش را به مسافر هديه مي دهد. با رمزي در دست و آتشي در دل، حال و هواي تازه اي در سر! و راه و روش نويي در پيش، پيش مي رود. به مراغه مي رسد. آن جا قيل و قال زندگاني، ذوق و حال از يادش مي برد. درگير درس و بحث و شاگردي و استادي مي شود. " شهاب الدين " نام مي گيرد. درويشي نهيبش مي زند. او را از قيل و قال به سوي ذوق و حال مي كشاند. به دشت پناه مي برد. تنها مي ماند. رياضت مي كشد. روزي در خلسه اش شيخي به او مي گويد: " نيكو رستي. " به شامات مي رود. خضر بلخي را مي بيند. همان درويشي كه از قيل و قال بيمش داده بود. خضر اين بار او را به ميان مردم مي راند. او از بازگشت هراس دارد. اما خضر اين گونه دلداري اش مي دهد: " لازمه ي هر بعثتي رسالت است. وظيفه ي هر آگاهي، بيدار كردن ديگران است. " در اين زمان او براي نخستين بار " خلع بدن " را تجربه مي كند. " نگاه روح به تن، جان به جسم! " بلخي با او از خواب پروازش مي گويد. گويي پيرمرد خوابش، همين درويش است. او در خواب بال را در سمت چپش مي ديد. چپ مشرق بود و بلخ در شرق سهرورد است. " اين رمز خورشيد، اشراق و حكمت اشراقي بود. " و بالش را آن هنگام كه از زندان تن رست، به او داده بود. پرواز آغاز شده بود. به حلب مي رود. اما انگار حلب آخرين شهري است كه آسمانش پرواز او را تاب مي آورد. شهرتش پيش از خودش به آن جا رسيده اما چندان مورد استقبال قرار نمي گيرد. كسي نمي خواهد به خاطر ارتباط با فردي غير عادي چون او به دردسر بيفتد. در ميان بزرگان شهر، فقط امير نوجوان شيفته ي او مي شود. اما نمي تواند يك تنه در برابر تعصب تمام فقها و علما بايستد. سهروردي نيز دلير است. سر تسليم در برابر آن ها فرود نمي آورد و اين عرصه را بر او تنگ مي آورد. امير به ظاهر او را در قلعه زنداني مي كند. مناظره اي بين او و علماي بزرگ شهر برگزار مي كند. در برابر تمام پرسش ها جوابي در خور مي دهد. اما تعصب، حسد و كينه ي علما نمي گذارد حرف هاي او را بفهمند و شايد نمي خواهند بفهمند. پس از سه جلسه اتهاماتش چنين مكتوب مي شود. احياي تفكرات زردشت، اعتقاد به ثنويت زردشتي ( ظلمت و نور ). رقص و سماع و مستي. انديشه ي خلافت و ... حكم اعدامش صادر مي شود. امير او را به قلعه بر مي گرداند. شادمان تر از هميشه است. در مكاشفه اش خضر را مي بيند كه به او چنين مي گويد: " تنها يك چله! شهاب الدين! امشب غذا مي خوري و از فردا روزه خواهي بود. روزه از دنيا! اين بار افطارت نه با غروب، بلكه با طلوع خورشيد حقيقت، در كنار سيندخت و از بوسه ي او خواهد بود. " امير از او مي خواهد در انكار اتهاماتش چيزي بنويسد تا تبرئه شود. نمي پذيرد و پيامي براي امير مي فرستد. به امير بگو: " جوانمردي امير او را از كشتن من باز مي دارد. " و برايش مي نويسد: " من ۳۹ روز ديگر خواهم مرد. چون قتل مرا از تو بخواهند به آنان بگو، من او را در سياهچال قلعه زنداني كرده ام تا از گرسنگي بميرد. " پنج شنبه است. روزه اش فردا تمام خواهد شد. شمس الدين، يكي از شاگردانش خوابي مي بيند و شب را به اميد آزادي او، نزديك قلعه مي گذراند. چشم به قلعه دوخته است. در خلسه اش، عروج سهروردي را از قلعه مي بيند. آن چه ديده است را براي ديگر شاگردان چنين بازگو مي كند: " ناگهان فضا نوراني شد. اما اين نور، نور ماه و خورشيد نبود، نور ديگري بود! هر ستاره اي با موكبي از نور رو به سوي زمين داشت. پيشاپيش همه، موكب خورشيد بود و زيباتر و با شكوه تر از همه، موكب " اردوي سور آناهيد "، و موكب حكما و اولياء هرمسي، افلاطون، فلوطين، كيومرث، جاماسب، كيخسرو، بايزيد، حلاج، عين القضاة، بو سعيد، خرقاني و ديگران. فوج فوج فرشتگان در دايره ي دواري از نور، همه بر بالاي زندان در طواف بودند. سماع عالم ارواح بود. بهجت و شادماني فرشتگان. خنياگران عالم غيب در نغمه خواني و رقص. جشن عروج و رهايي انسان. جشن زايش آدمي ديگر، در عالمي ديگر! و موسم سجده ي كائنات بر اين آدم و مسجود تازه اي كه هديه ي خاك بود بر عالم افلاك! در عالم خاك، گريه و عزاي آب و آتش و خاك و باد و لرزش و بي قراري جماد و نبات و حيوان بود در جدايي يك انسان. نمايشي از بي قراري ستون حنانه در فراق پيامبر! " كاسه ي صبر علما لبريز شده است. صبح جمعه براي بردن او به پاي چوبه ي دار به قلعه مي آيند. اما آنچه مي بينند ديگر " او " نيست. جسم بي جانش را دار مي زنند!
آري! او از زندان پرواز كرد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1389/03/07ساعت 1:21 توسط زهرا |
|
|
تصمیم داشتم صبح مطلب بذارم , ولی از صبح تا الان درگیر یه کاری بودم که فرصت نشد .
به جاش دو تا شعر بهاری از فریدون مشیری واستون میذارم . چشم در راه چشم در راه کسی هستم کوله بارش بر دوش آفتابش در دست خنده بر لب , گل به دامن , پیروز کوله بارش سرشار از عشق , امید آفتابش نو روز با سلامش , شادی در کلامش , لبخند از نفس هایش گل می بارد با قدم هایش گل می کارد مهربان , زیبا , دوست روح هستی با اوست قصه ساده ست , معما مشمار , چشم در راه بهارم آری چشم در راه بهار ...
بوی باران
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید ،
برگ های سبز بید ،
عطر نرگس ، رقص باد ،
نغمه ی شوق پرستوهای شاد ،
خلوت گرم کبوترهای مست ...
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار !
خوش به حال چشمه ها و دشت ها !
خوش به حال دانه ها و سبزه ها !
خوش به حال غنچه های نیمه باز !
خوش به حال دختر میخک ، که می خندد به ناز !
خوش به حال جام لبریز از شراب !
خوش به حال آفتاب ! اگه تونستین حتما آهنگ بوی باران رو با صدای استاد شجریان گوش بدین . واقعا قشنگه ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/01/01ساعت 1:49 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
زندگی کوتاه است اما طولانی ترین چیزیست که در اختیار ما انسانها قرار دارد . (فررد هاند هاین)
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 دی 1388 |
| پیوندها |
|
طنین سکوت خجاو دفتر زندگی من MyGreenLeader نور و نار (سايت رسمی عرفان نظر آهاری) |
|
RSS
|